|
ساعت ۸شب بود یه ساعت دیگه باید میرفتیم خانه عروس خانم!!! ما هم طبق معمول به سر و وضع خود رسیدیم و برای نظر خواهی پیش خواهران گرامی مشرف شدیم و گفتیم این شکلی خوب بید (چه اشتباهی کردیم مگه زبونت میخواریدبچه!!!!) اولین چیزی که فرمودند این بود .....اییییییییییییییییییییش!!!! وسط اتاق و اینها هم هر کدوم نظر میدادند چشمتون روز بد نبینه!!! یکی ژل زد به کله کچل ما یکی سشورار آورد یکی کرم بگو حالا چه تحفه ای بودی تو ما رو به شونصدتا مدل در آوردند و آخرش ما رو به شکل آنخماهوی معبد آمون درآوردند رفتیم گل فروشی سه تا گل فروشی رفتیم هر سه تاش گل مصنویی میفروختند و اخرین گل فروشی گل و شیرنی خریدیم و پشت سه تا چراغ قرمز وایسادیم (نمیشد یکیش سبز در میومد) لابد هموتون میدونین قصه خواستگاری و چایی خوردن رو .......... قضیه ما خیلی فرق داشت اینجا به جای اینکه عروس چایی بریزه دوماد استکانا رو شوت کرد اقا شده بود فوتبال همینکه اومدم داخل که با مهمونا دست بدم و سلام کنیم با پای چپ استکان چایی که خیلی هم داغ بود رفتیم با نفر دومی سلام کنیم با پای راست اون یکی استکان را شوت کردیم نمیدونستم دوتا پاهام رو بگیرم رفتم با نفر سوم که عمو جان بود دست بدم و همچنین استکان سوم را شوت کنم دیدم عمو جان خودش چنان شوتی استکان چای را فرمودند که اون دوتا شوت منو میگفت زکی خلاصه با پای سوخته رفتیم نشستیم فرش خانه عیالمان هم همش خیس شد !!!! به هر حال آب روشنیه دیگه!!!!. نشستیم و بزرگترا که صحبتشون تموم شد دیدیم عروس خانم چایی نیاوردند!!! یعنی ما چایی معروف عروس خانم را نباید میخوردیم!!! تو جمع بود خجالت کشیدیم به دامادمان گفتیم چایی!!! دامادمان هم پیغام ما را رساندند و عروس خانم اول پیام دادند که خوب شد آرزو به دل نشدم !!!!چایی رو خوردیم مراسم عقد و اینا هم افتاد بعد چهل و هشتم امام حسین....
|
About![]()
وقتی که خانه نیستم Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
داداش رضا |