تبليغاتX
مسافر دشت شقایق

مسافر دشت شقایق

 

اندر   اتفاقهای  اینجانب در شب خواستگاری

 

ساعت ۸شب بود یه ساعت دیگه باید میرفتیم خانه عروس خانم!!!

ما هم طبق معمول به سر و وضع خود رسیدیم و برای

نظر خواهی پیش خواهران گرامی مشرف شدیم و

گفتیم این شکلی خوب بید

 (چه اشتباهی کردیم مگه زبونت میخواریدبچه!!!!)

اولین چیزی که فرمودند این بود .....اییییییییییییییییییییش!!!!

ما را رو هم دست و پا بسته نشستیم

وسط اتاق و اینها هم هر کدوم نظر میدادند

چشمتون روز بد نبینه!!!   

یکی ژل زد به کله کچل ما یکی سشورار آورد یکی کرم

بگو حالا چه تحفه ای بودی تو

ما رو به شونصدتا مدل در آوردند و

آخرش ما رو به شکل آنخماهوی معبد آمون درآوردند

رفتیم گل فروشی سه تا گل فروشی رفتیم

 هر سه تاش گل مصنویی میفروختند

و اخرین گل فروشی گل و شیرنی خریدیم و

پشت سه تا چراغ قرمز وایسادیم

(نمیشد یکیش سبز در میومد)

لابد هموتون میدونین قصه خواستگاری و چایی خوردن  رو ..........

قضیه ما خیلی فرق داشت اینجا به جای

اینکه عروس چایی بریزه دوماد استکانا رو شوت کرد

اقا شده بود فوتبال همینکه اومدم داخل

که با مهمونا دست بدم و سلام کنیم

با پای چپ استکان چایی که خیلی هم داغ بود

 رو شوتیدیم و پایمان سوخت

رفتیم با نفر دومی سلام کنیم با پای

 راست اون یکی استکان را شوت کردیم

نمیدونستم دوتا پاهام رو بگیرم که سوخته بود یا برم باز سلام کنم

رفتم با نفر سوم که عمو جان بود دست بدم و

 همچنین استکان سوم را شوت کنم

دیدم عمو جان خودش چنان شوتی استکان چای را فرمودند

 که اون دوتا شوت منو  میگفت زکی

خلاصه با پای سوخته رفتیم نشستیم فرش خانه عیالمان هم همش

خیس شد !!!! به هر حال آب روشنیه دیگه!!!!.

نشستیم و بزرگترا که صحبتشون تموم شد

 دیدیم عروس خانم چایی نیاوردند!!!

یعنی ما چایی معروف عروس خانم را نباید میخوردیم!!!

تو جمع بود خجالت کشیدیم به دامادمان گفتیم چایی!!!

دامادمان هم پیغام ما را رساندند و عروس خانم اول پیام دادند که

ای کوفت بخوری !!! بعد با چایی آمدند....

خوب شد آرزو به دل نشدم !!!!چایی رو خوردیم

مراسم عقد و اینا هم افتاد بعد چهل و هشتم امام حسین....

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت1:6توسط یه مسافر | |