|
هیچ نمیدونم چی بگم و چی بنویسم!!!!
شاید سکوت کردن بهترین راه برای بهتر تصمیم گرفتنت باشه
هر چی که خدای بزرگ بخواد همون میشه.............
روز ولنتاین!!! راستشو بخواین نمیدونم در مورد این روز چی بنویسم اما... اولین چیزی که از عشق یادم میاد عکسایی روی آدامس لاویزه اون موقع کوچولو بودیم نمیدونستیم عشق و عاشقی چیه نمیدونستیم این چیز ساده ای که این عکسای روی آدامس میگه شاید یه روزی بزرگترین حادثه زندگیت بشه و تو رو وارد یه دنیای جدیدی کنه ........ دنیایی که فقط اون کسی رو که دوست داری رو میبینی و... ولی آدامسای باحالی بودن..اون موقع ها بیشتر آدامس رو واسه عکسش میخریدیم نه واسه مزه اش خوب آخه بیشترمون کوچولو بودیم خنگ بودیم البته بچه های این دوره زمونه برعکسن !!! یه چیز جالب در مورد آدامس لاویز که خودمم نمیدونستم!!!! “عشق یعنی - LOVE IS” به صورت یادداشت های عاشقانه بین کیم کازالی و نامزدش روبرتو آغاز شد، و بعد از ازدواجشان هم ادامه پیدا کرد. به خاطر کمرویی کیم کاریکاتورهایی را که از خودشان دو تا می کشید به همراه نوشته های کوتاهی که زیر آنها می نوشت زیر بالش یا توی جیب روبرتو می گذاشت، روبرتو هم تمام آنها را نگه می داشت، کاریکاتور های کیم برای اولین بار در سال ۱۹۷۰ در لوس آنجلس تایمز مننشر شد و به سرعت قلب میلیون ها نفر را در سراسر جهان تسخیر کرد. این کتاب خیلی زود به یکی از پر طرفتارترین و مردمی ترین مجموعه های کاریکاتور در تمام کره زمین تبدیل شد، که به مرور در روزنامه های بیش از ۵۰ کشور دنیا منتشر می شد، این مجموعه به ۲۷ زبان ترجمه شده است. کتاب “عشق یعنی…” در هر سنی باشید نکات جذاب و خردمندانه ای را بیان می کند که نهایتا” روشن می کند چرا طرف مقابل ارزش تمام این زحمت ها و دردسر ها را دارد. دوست داشتم امروز رو با یه زنگ یا حتی با یه اس ام اس بهت تبریک بگم اما...... روز عشق رو به عزیزترین کسم تبریک میگم.... و امیدوارم به همه آرزوهات برسی... ولنتاین رو به همه دوستای عزیزم و عاشقای دنیا تبریک میگم...
عشق من.... در دنیایی که خندیدن جرم است و نگاه کردن گناه است و بوسیدن ناپاکیست و محبت کردن مزاحمت... به من بگو پس چگونه ثابت کنم که.... دوستت دارم.......... در ژرفاي حادثه ايستاده ام به آنچه پيرامونت مي گذرد بي تفاوتي و من؛ به گردآ گرد تو حلقه زده ام سهل از آنچه مي بيني مي گذري و من در لحظه لحظهء نگاه هاي تو آراميده ام نمي دانم! شايد ز من مي گريزي و من بيهوده خويش را به تو اصرار مي کنم من گمشده... در گذشته تو آشنای امروزت و فراموش شده ی فرداهایت هستم
بارون میاد و صدای چیک چیکش انگاری منو صدا میزنه یه نگام به قطره های بارونه روی شیشه پنجره و یه نگاهم به عکست که داره منو نگاه میکنه یه نگاهم به روزهایی که برام گذشت و سرنوشتی که پیش رومه یه نگاه به دستای خالیم میکنم دوباره یه نگاه به عکست با خودم میگم چه چیز با ارزشی دارم که بخوام بهت هدیه کنم دستام خالی خالی بود اما تو دلم یه عشقی بود که خدا بهم هدیه داده بود منم اونو هدیه دادم به تو .......نمیدونم تو با هدیه ام چیکار میکنی هدیه ام رو بهم پس میدی یا اونو تو قلبت نگه می داری یا اونو ازم بگیرو دوباره هدیه اش بده به خدا چیزایی که شاید برای منو تواونقدر بزرگ نباشه واسه خدای خیلی بزرگه ... اونقدر اونقدر که منو تو رو به خاطرش آفرید وقتی داشتم به عکست نگاه میکردم یه سوالی ازش پرسیدم اما جوابی بهم نداد.....چند باری ازش پرسیدم اما بازم جوابی بهم نداد... همینجوری نگاه میکرد و میخندید شاید تو هم مثل عکست جوابی بهم ندی. شاید این سوالی که ازش پرسیدم جوابی نداره و همیشه مثل یه سوال تو دلم بمونه ازش پرسیدم راستی یادت میاد آخرین بار که عاشقم شدی کی بود...؟
تو هم میری پی زندگیت.....! جمله ای که چه ساده رو لبات نقش بست و چه تلخ تو دلم نشست................... به نظرت زندگی من کجاست ....؟؟!!
سه سال پیش بود که با دوستامون. عاشقای تنها .رو ساختیم شروع به وبلاگ نویسی کردیم جایی که العان شاید داره خاک میخوره و کسی توش چیزی نمینویسه و کسی بهش سر نمیزنه و انگاری تموم شده و از این موضوع خیلی ناراحتم ... دوست داشتم حرفهام رو یه جایی بنویسم و بخونمش اما عاشقای تنها یه وبلاگ گروهی بود نمیتونستم اونجا اینجوری بنویسم توی این فکر افتادم که یه وبلاگی بزنم و حرفهای دلم رو توش بنویسم سر انتخاب اسمش موندم چه اسمی بگیرم که دوستش داشته باشم اولین چیزی که یادم اومد این بود....مسافر......این یک کلمه رو خیلی دوست دارم مسافر کسی که عشقش جاده است و پاهای خستگی نا پذیرش مسافر یعنی کسی که خونه ای نداره اما تو خونه همه مهمونه مسافر یعنی کسی که پاشو گذاشته تو جاده زندگی و میره جاده ای که انتها نداره اما قشنگتر از مسافر یه جمله مقدس دیگه ای هم هست ...همسفر.... همه ما توی راه زندگی مسافریم وشاید نشه این راه رو تنهایی رفت چه خوبه که یه همسفر داشته باشیم که تا آخر مرز زنده بودن با تو باشه و چه خوبه که خودمونم همراه و هم یار ،همسفر زندگیمون باشیم تو جاده زندگی سر دو راهی ها با هم یه راه رو بریم با هم به خوبی ها برسیم و با هم از بدیها گذر کنیم........ نوشتم مسافر اما بارنگ آبی آسمونی...رنگ طراوت تازگی رنگی که بهش میومد دشت یه دشت بزرگ که پر از شکوفه های بهاری باشه و بی انتها یه دشتی که بوی عطر بارون رو بده با رنگ سبزی که بوی تازگی رو میده نوشتم دشت شقایق گل مقدس گل همیشه عاشق گلی که سهراب از عشقش میگفت با رنگ قرمز گلبرگهاش، نوشتم شقایق.... اسمش شد مسافر دشت شقایق......... اولا خوب شعرای قشنگ توش مینوشتم و مطالب قشنگ توش میزاشتم خوب خجالت میکشیدم که حرفهام رو بنویسم با اینکه میدونستم شاید کسایی که نوشته هام رو میخونن منو نمیشناسن اما میترسیدم که بهم بخندن.. اما یواش یواش برام عادی شد اونقدر عادی که هر چی تو دلم بود رو مینوشتم و دیگه دنبال واژه و مطلب قشنگ نبودم با خودم میگفتم این حرف دلمه هر چی که هست خوب یا بد باید نوشت هر چند نوشته هام قشنگ نبود اما همینکه به خودم میگفتم حرف دلمه برام ارزش داشت اون موقع که دوستت داشتم خوب تو دفتر خاطراتم مینوشتم اما به این جدیت نبود اینجا باعث شد من یواش یواش عشق تو رو تو دلم با نوشتم بزرگترو بزرگتر کنم و خودم رو پیدا کنم گاهی وقتا هم نا امید به رسیدنت میشدم و به سرم میزد که حذفش کنم که دو بار حذفش کردم اما هر بار که حذفش کردم باز برگشتم ..دیدم انگار نه میشه بدون عشق تو زندگی کرد و نه میشه از اینجا که برای تو مینوشتم دل کند .. اما چه چاره ای داشتم وقتی تمام وجودم پر از نا امیدی بود راستشو بخوای اولا که برات مینوشتم نوشته هام خیلی بوی غم میداد شایدبعضیها یادشون بیاد که من اون موقع چجوری مینوشتم و چقدر نا امید بودم ترس از دست دادنت نداشتنت و تموم شدن عشقی که تو دلم بود و با خودم میگفتم برای چی مینویسی برای کی مینویسی اون حتی نمیدونه که تو دوستش داری اما همیشه یه چیزی ته دلم بود که نمیتونستم باور کنم که کسی رو که اینهمه دوستش دارم مال من نباشه میدونستم که خدا یه روزی کمکم میکنه و آخرشم خدا خودش رو بهم نشون داد و کمکم کرد خیلی وقتا همش همین آرزو رو داشتم که بهت بگم که چقدر میخوامت آرزو میکردم که بیای اینجا و حرفهام رو بخونی اما انگاری این آرزو خیلی برام دور بود ... هیچ وقت باورش رو نمیکردم که پای تو به اینجا باز بشه اما امروز نه که میدونی دوستت دارم و میای و نوشته هام رو میخونی حتی یه پستم یادگاری ازت دارم که نوشتی که خیلی برام ارزش دارم نمیدونم چقدر نوشته هام رو باور داری نمیدونم چقدر دوست داشتنم رو قبول داری اما شاید نشه همه چیز ها رو نوشت شاید تو چشمای تو نگاه کردن و حرفهای ته دل رو گفتن یه معنی دیگه ای بده ........... یه معنی که دلهامون رو به هم نزدیک کنه نمیدونم قصه این مسافر چی میشه آخرش چجوری تموم میشه آخرش به عشقش میرسه ....؟ اما همیشه خدا رو شکر میکنم که منو تنها نزاشته و ازش آرزوی خوشبختی هر دومون رو میخوام مسافر دشت شقایق تو رو دوست دارم به سادگی مسافرت و به طراوت و بزرگی دشت قشنگت و به پاکی عشق شقایقت اینجا برام مقدسه شاید فقط به خاطر اینکه توی همه لحظه هاش و تو همه نوشته هاش بوی عطر تو رو میده بوی خاطره های بی تو بودن بوی خاطره های خوب و بد شاید به خاطر اینکه توش فقط از عشق تو مینویسم تولدت مبارک مسافر رویای عشق .......مسافر دشت شقایق از همه دوستای گلم که توی این سه سال با من بودن ممنونم کسایی که شاید خیلی خیلی وقته خبری ازشون نیست برای همشون آرزوی موفقیت میکنم پی نوشت.... آخر عمری پی نوشت نویس شدیم یه چیزایی یادم رفته بود که داداش رضای گرامیمان فرمودند که بدین شرح میباشد بد نبود از یه چیزای دیگه هم مینوشتی همراه تو غصه خوردند رنگ سیاه دشت شقایق رو در اون روزهای غم بارت تحمل کردند بهت دلداری دادند . روزهایی که سپیده خانم خبر نداشت از این همه رنج و درد تو و زینت بخش لحظات فراغت در خونه مشترک واقعی تون
|
About![]()
وقتی که خانه نیستم Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
داداش رضا |