|
با تو من بهار می رویم خیلی چیزها رو دوست دارم..... اول خدا رو دوست دارم همونکه هر وقتی که ازش خواستم کمکم کرد همونکه هیچ وقت منو تنها نزاشت همونکه مهربونترین و تنها ترین خدای دنیاست همونی که از دل منو تو خبر داره........... بعد خدا عشقمو دوست دارم هر چند هیچ وقت نداشتمش اما همیشه خواستمش همیشه دوستش داشتم و آرزوی خوشبختیشو دارم بعدش چشمای شیطونشو دوست دارم همون چشایی که عاشقم کرد همون دو تا چشمی که آرزو دارم یه روزی مال من بشه بعدش خانوادمو...دوستام...مسافر دشت شقایق و دوستایی که اینجا دارم..... بعدش صدای بارون وچک چکش رو شیشه پنجره ها رو دوست دارم پرواز پرنده ها توی دشت وصحرا...سکوت اول صبح توی جنگل و کوهها مه پر رنگ میون درختا...شبنم روی گلا....شکوفه های بهاری ..برگ ریزون پاییز یه آسمون آبی پر از لکه های ابر سفید...از قرمزی غروب خورشید... از سوسوی ستاره ها...از چشمک مهتاب خانم....از یه قفس خالی ازپرنده از آزادی...از رها شدن....خندیدن گریه کردن...از ته دل خدا رو فریاد زدن از صدای موج دریا که آروم آروم تو آغوش صاحل میخوابه از لونه ساختن دو تا چلچله بیرون اتاقم....محبت رو هم خیلی دوست دارم قشنگترین واژه محبت..... هدیه دادن و هدیه گرفتن رو خیلی دوست دارم مخصوصا که همراش گل باشه........از خیلی و خیلی و خیلی چیزهای دیگه خوشم میاد ...........اما...... اما......... اما با خودم میگم بین همه این چیزایی که من دوست دارم کدومشون منو دوست دارن؟؟؟ از تنهایی خوشم نمیاد از سکوت از اینگونه تنها شدن و ازتو جدا موندن همش از خودم میپرسم چرا اونوقتی که تو رو میخوام نیستی و نباید باشی؟؟! میدونی کدوم وقتا تو رو میخوام؟؟همیشه و همه جا میخوام که با من باشی اما هیچ جا و هیچ وقت با من نیستی؟؟چرا نباید دستات تو دستم باشه؟ چرا باید اینقدر ازت دور باشم حتی خبری ازت نداشته باشم؟؟؟ چی باعث شده که اینجوری بشه؟؟ چرا نباید اونی که دوست داری مال تو باشه یعنی به نفعمونه که همدیگه روبخوایم واز هم دورباشیم؟ شاید باید کمی فرصت داد ...به هر دومون.... همیشه با هم بودن دلیل بر پایداری عشق نیست به قول خودت دوری و دوستی ...اما یه روزی باید این دوریها رو شکست منتظر اون روزم که بیاد و این فاصله ها رو مچاله کنم و از زندگیم پاکشون کنم اون روزی که دستات رو بگیرم و تو چشات نگاه کنم و بگم عشق من دوستت دارم اون روز همه این روزهای جدایی رو از یاد میبرم اون روز دیگه دستام تنها نیست اون روز زیاد دور نیست نزدیکه نزدیک.... خیلی نزدیک................... میتونی تو خیالت اون روز رو ببینی؟؟؟اون روز رو تو چطور میبینی؟؟ مثل من به اون روزی که میخواد بیاد نگاه میکنی؟؟؟
خیلی وقته که خبری ازت ندارم ....تو هم اصلا اثری ازت نیست دلم برات تنگ شده میخوام سراغتو بگیرم اما.... با خودم میگم العان کجایی؟چیکار میکنی؟چه حالی داری؟ تو چه فکری هستی؟ وقتی برات مینویسم و توی نظرات اسم تو رو نمیبینم با خودم میگم اصلا برات مهم هست که یکی دوستت داره و از تو مینویسه خیلی دلم تنگ شده برات کاشکی خبری ازت میشد چند وقتیه که خوابهای خیلی بدی میبینم.... سر خاکت اومدم گریه نکردم آخه باورم نشد خاکت میکردن نمیدونی که گلم چه حالی داشتم پیرهن سیاهمو تنم میکردم........ کاشکی یه قاصدک از تو خبری بیاره و دلم آروم بگیره پر میکشی تا آسمون من خسته بی بال وپر روزی که برگردی دگر .از من نمیبینی اثر........
روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند و قفس را به من از پشت میله های قفس.آسمان پیدا نیست تا جای پای آبی ات را تماشا کنم نمیدونم یه روزی میتونم توی آسمون تنهاییات پا بزارم؟؟ میشه یه روزی بالهای خستمو باز بکنم میتونم تو آسمون تنهاییات پرواز کنم اون روز میرم به دورترین های وجودت دورترین جایی که شاید فقط خودت تنهای تنها اونجا رفتی همونجا که تنهای تنها گریه کردی و اشک ریختی همونجا که بین یه دشت پر از گل دستات رو باز میکنی و رو به آسمون با لبخند نفس عمیقی میکشی همونجا که باد موهاتو به هم میبافه همونجا که بین گلها رو به آسمون دراز میکشی و لکه های ابرهاشو تماشا میکنی همونجا که شبها ستاره ها رو دونه دونه میشماری همونجایی که خودت رو تنهای تنها حس میکنی میخوام این قفلها رو بشکنم میخوام این مرزها رو از بین ببرم میخوام........... میخوام توی وجودت پرواز کنم..... ببینم منو تو سرزمین تنهاییات راه میدی؟؟ همیشه فکر میکنم که عشق رو باید یاد گرفت قبل هر پر گشودن باید پرواز رو یاد گرفت اما پرنده ای که توی وجودش پرواز نهفته است نیازی به این نداره که پرواز رو یاد بگیره همینکه بالهاش رو باز کنه و بپره پرواز میکنه عشق چیزی نیست که بخوای اول یادش بگیری و بعد عاشقی کنی عاشق که بشی عشق عاشقترت میکنه عشق یه چیزیه که توی وجود همه ما نهفته است مثل پرواز برای یک پرنده..........
اندر شاهکارهای اینجانب مرغ عشق یا....! یه چند ماهی بود که جفت مرغ عشق مغازه بقلیمون به علاعم نامعلومی فوت فرموند و اون یکی که زنده مانده بود خیلی غمگینانه در فراغ عشقش هر روزبدترو بدترمیشد و از انجا که صاحب این مرغ عشق فرمودند که مخارج زندگی بالا رفته و نمیتوانیم برایش جفتی دست و پا کنیم ......چند ماهی گذشت اما دیدیم که تفلکی خیلی خفن در فراغ عشق از دست رفته اش داره غصه میخوره.......و از انجا که دیگر طاقت دیدن اشکهایش را نداشتیم رفتیم و جفتی برایش تهیه کردیم اما به شرطی که جوجه هاشون بین منو صاحبش تقسیم شود....البته بسی در تفکر این بودیم که این مرغ عشق نر است یا ماده؟؟!!!که بعد از برسی های فراوان فهمیدیم نر بیده...... وقتی هم که جفت جدیدش رو انداختیم تو قفس انگاری همه دنیا رو بهش داده بودن با خودم گفتم تو تا دودقیقه پیش داشتی در فراغ عشق از دست رفته ات میگرییدی حالا چه شده است که اینگونه سر از پا نمیشناسی ......یعنی فراموش کردی !!!! با خودم گفتم پس واسه چی به اینا میگن مرغ عشق؟؟!!! پروانه!!! داشتم از گلها عکس میگرفتم که این پروانه دورو برم میپرید و نمیدونم چی شد که رو دستم نشست فک کنم واقعا هنگ کرده بود یه عکسی ازش گرفتم اما خواستم بگیرمش که در رفت قلیون این عکس در سفر ییلاقی که با دوستان داشتیم گرفتیم و به نظرمن و دوستان بهترین عکس سالمون شناخته شد و خیلی وقته که عکس دسکتاپ کامپیوترو موبایل ما و دوستانمان میباشد...چون هر وقت نگاش میکنیم یاد اونجا میافتیم که خیلی خوش گذشته بود بهمون حالا باز بگین قلیون بده!!!! میوه های مخصوص دیار ما این عکسم مخصوص کسایی که هی تو وبلاگشون از سیب و پرتقال و خرمالو و زرشک وحشی و اینجور چیزا میزان... نمیدونین چقده خوشمزه است البته یه میوه دیگه ای هم بود به اسم کندس که این عکس رو از اینترنت گذاشتم یه کم دلتون آب بشه ......... دستپخت اینجانب از انجا که بنده در خوردن و درست کردن ماکارونی علاقه خاصی دارم و از انجا که ماکارونی که بنده درست میکنم در خانواده طرفدارای زیادی دارد مخصوصا پدر جان ما که به ماکارونی ما علاقه دو چندان دارد
شده ایم تا این مورد را هم یاد بگیریم اما چندین پروژه ما در این مورد به شکست موجب شد...البته خوب شدها اما اونجوری که باید میشد نشد لازم به ذکر میباشد که هر چقدر از آشپزی خوشم میاد برعکسش از ظرف شستن خوشم نمیاد.....قابل توجه عیال گرامیمان.که منو بکشی ظرف نمیشورم... عروسکهای سپیده جون بعد از انکه نتوانستیم عروسکهای سپیده جون رو برای تولدش بهش هدیه بدهیم و چند وقتی است که از این موضوع میگذرد و به صورت پنهان نگهداریشان میکردیم با خود گفتیم بیاوریم بیرون هوایی بخورند....گذاشتمشون بالای مانیتور که همیشه چشم بهشون باشه ... اما وقتی رفتم بیرون و برگشتم با چنین صحنه ای مواجه شدم!!!! کار خواهر بزرگم بود!!خیلی خوشکل شده بودن تازه خیلی هم بهشون حسودیم شد...... اینم یه گل قشنگ......تقدیم به همه شما.... البته اگه عکسا کم کیفیته ببخشید چون حجمشون بالا بود مجبور شدم یه ده برابری کیفتیشون رو بیارم پایین تا راحتر بالا بیان......
|
About![]()
وقتی که خانه نیستم Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
داداش رضا |