تبليغاتX
مسافر دشت شقایق

مسافر دشت شقایق

 

امروز دلم یه خورده گرفته بود و رفتم تو نت یه دوری زدیم

و یه چیزایی دیدم که هم حالم گرفته شد و هم یه خورده خندیدم

 

 

وقتی چشمم به این عکس و شاید بد تر از این خورد خیلی چیزا تو ذهنم نقش بست

که دوست داشتم بنویسم ...اما اولین  چیزی که تو ذهنم اومد این بود

با خودم گفتم....................  پس خدا کجاست؟؟؟!!!!!!!

پس اون کسی که قراره بیاد و اینهمه ظلم وفقر رو از زمین برداره...

پس کجاست.......پس کی میاد؟؟؟!!!

 

            حرفهاي زن ومرد در مواقع مختلف زندگي!

 

          

 


سالگرد ازدواج
1) زن :عزيزم اميد وارم هميشه عاشق بمانيم وشمع زندگيمان نوراني باشد.

2) مرد: عزيزم کي نوبت کيک مي شه؟
*****
روز زن

1)زن : عزيزم مهم نيست هيچ هديه اي برام نخريدي يک بوس کافيه

2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزي تو عاليه عزيزم (شام چي داريم؟)
*******
روز مرد

1) زن :واي عزيزم اصلا قابلتو نداره کاش مي تونستم هديه بهتري بگيرم.

2) مرد:حالا اشکال نداره عزيزم سال ديگه جبران مي کني (چه بوي غذايي مي ياد)
*****
40 روز بعد از تولد بچه

1) زن:واي ماماني بازم گرسنه هستي , (عزيزم شير خشک بچه رو نديدي)

2)مرد: با دهان پر(نه عزيزم نديدم , راستي عزيزم شير خشک چرا اينقدر خوشمزه است)
******
40 سال بعد

1)زن :عزيزم شمع زندگيمون داره بي فروغ ميشه ما پير شديم

2)مرد :يعني ديگه کيک نخوريم
******
2 ثانيه قبل از مرگ

1) زن :عزيزم هميشه دوستت داشتم

2) مرد: گشنمه
*****
وصيت نامه

1) زن: کاش مجال بيشتري بود تا درميان عزيزانم مي بودم ونثارشان مي کردم تمام زندگي ام را!!

2) مرد:شب هفتم قرمه سبزي بديد
*****
اون دنيا

1)زن : خطاب به فرشته ي مسول :خواهش مي کنم ما را از هم جدانکنيد , نه نه عزيزم , خدايا به خاطر من(((وسر انجام موافقت مي شه مرد از جهنم بره بهشت )))

2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توي بهشت شام چي ميدن

                                                   

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت23:1توسط یه مسافر | |

 

 

وقتی که داشتی میرفتی بهم قول ندادی که یه روزی بر میگردی

اما گفتی که بر میگردی گفتی که یه روزی میای....

از رفتنت و تنها شدنم خیلی میترسیدم اما چاره ای نداشتم

نشستم و چشمم رو به جاده دوختم و رفتنت و دور شدنت رو نگاه کردم

نمیدونم اون لحظه چجوری شده بودم انگاری دلم باورش نمیشد که

داری میری چشام هنوز به رفتنت خیره شده بود

نمیدونم چرا .....چرا دلم جلوی راهت رو نگرفت

چرا فقط و فقط رفتنت رو تماشا کردم.......

وقتی که رفتی و ته جاده ناپدید شدی دلم تازه به خودش اومد که

عزیزش کجاست چرا رفت؟میخواست یه چیزی رو بهت بگه

اما تو رفته بودی.........

نمیدونم چطور دلم رو قانع کنم که یه روزی برمیگردی

 اما تا روزی که برنگردی دلم منو راحت نمیزاره

اما یه چیزی رو میدونم اونم اینکه اگه واقعا دوستم داشته باشی

اگه دلت با من باشه یه روزی برمیگردی و

اگر هم نه که خوب گله ای نیست ..راهیه که خودت انتخاب کردی

نمیشه به زور تو دل کسی جا گرفت ...............

 

 

 

نمیدونم اون لحظه که داشتی میرفتی تو دلت چی فکر میکردی........

شاید با خودت میگفتی که اگه من اینهمه راه رو برم و برگردم

اون موقع میبینم کسی اینجا منتظرم نشسته......

هر چقدر که منو باور کرده باشی همونقدر مطمئن باش که من

به انتظار اومدنت نشسته ام..........

من اگه از تنهایی بمیرم عشق تو رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم

اینو بدون همیشه چشام به این جاده است به همون جاده ای که رفتی

لحظه به لحظه ها رو میشمارم تا که یه روزی برگردی.......

یه روزی که دلم باورش بشه که عشقش به خاطرش برگشته

یه روزی که انتظارش رو میکشم .....

اما اگه یه روزی برگشتی و دیدی که من اونجا نیستم

نگران نشو

بدون  عاشقت از دوریت همونجا مرده....

روی سنگ قبرش  برای تو یه چیزی  نوشته.........

نوشته...........

میدونستم یه روزی برمیگردی عشق من

 

      

 

خیلی نگرانم خیلی................سپیده جون مواظب خودت باش

سپردمت به خدا.....................

خدا جون مواظب عزیزم باش.......

 باز هم سهم من از عشق تو انتظار شد......

انتظار..............

انتظار..............

انتظار..............

انتظار..............

 دوست ندارم اینجوری غمبرک بگیرم و منتظرت باشم

اخه اینجوری طاقت نمیارم ...خوشمم نمیاد.......

دوست دارم با یه دنیا امید منتظرت باشم

منتظرت میمونم عشق من..........

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت23:37توسط یه مسافر | |

 

 

نمیدونم  چطور اتفاق افتاد چجوری شد که من عاشق شدم

اونم عاشق تو.......

شاید هیچ کسی به عقلش نمیرسید که من عاشق تو بشم

کی فکرش رو میکرد که یه روزی تو عزیزترین کسم بشی

وقتی زندگیم رو نگاه میکنم وقتی که به راهی که انتخاب کردم

نگاه میکنم با خودم میگم اگه عشق تو توی زندگیم نبود

اگه خدا عشق تو رو سر راهم قرار نمیداد

اونوقت من چه راهی رو میرفتم و زندگیم چه رنگ دیگه ای میگرفت؟

با خودم میگم اگه عاشق نمیشدم

اون موقع شاید من یه آدم دیگه ای بودم

یه ادمی که شاید فقط خودش رو میدید

یه کسی که شاید دلش خیلی سنگ بود

یه کسی که توی دلش به جای عشق پر از غرور بیجا بود

اون موقع شاید شبها واسه شمردن ستاره ها بیدار نمیموندم

اون موقع شاید من یه دنیای دیگه ای داشتم

شاید...........شاید یه خدای دیگه ای داشتم

اما همیشه و همیشه خدای خودم رو شکر میکنم از اینکه عشق تو

رو با دست خودش توی دلم کاشت....

خدا با ارزش ترین چیز رو بهم داد.......

خدا بزرگترین معجزه اش رو بهم داد.....

که بتونم باهاش اونوبشناسم و بهش نزدیک بشم

عشق زمینی باعث میشه آدم عشق خدایی رو بهتر بشناسه

این جمله رو خیلی از بزرگان گفتن و خیلی هم بهش اعتقاد دارم

 

نمیدونم آخرش قسمت من میشی یا نه اما اینو میدونم

که  همون کسی که عشق تو رو توی دل از خدا بی خبرم کاشت

همونم یه روزی تو رو بهم میده .............

نمیدونم اما لذت تو رو خواستن شاید کم از لذت تو رو داشتن نباشه

همینکه عاشق عشق توام برام خیلی شیرینه.........

 

 

بعضی وقتا از این گیج بازیهام خنده ام میگیره

از خودم میپرسم یعنی من عاشقم؟؟؟

نمیدونم اما اگه عاشق نیستم پس

معنی اینهمه دلتنگی ها چیه؟؟؟

معنی اینهمه آرزوی تو رو خواستن و تو رو داشتن چیه؟؟

معنی لحظه به لحظه به یاد تو بودن چیه؟

اصلا اون نیرویی که توی وجودت هست که منو به سمت خودش

میکشونه چیه؟؟

چی رو توی وجودت میبینم که هر بار با دیدنش دلم میلرزه؟

اگه همه اینها عشق نیست ...........

 پس یکی برام معنیش کنه؟؟؟!!

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت21:40توسط یه مسافر | |

 

 

   

 

  نمیدونم چرا؟؟ اما    

همه پنج شنبه غروبها دلم گرفتست

نمیدونم چرا؟ شاید به خاطر اینکه به همه اونایی که عشقو عزیزشون

کنارشونه حسودیم میشه.....نمیدونم!!!!

 شایدم به خاطر اینکه این هفته هم بدون تو گذشت

روزهای عمرم یکی یکی بدون تو چه سریع میگذره و

من هنوز دستم از دست تو دور دوره .هنوزم بدون تو تنهای تنهام

با خودم میگم العان عزیزم کجاست؟چیکار میکنه؟ تو فکر چیه؟

هیچی نمیدونم هیچی. گوشی رو بر میدارم و بهت زنگ میزنم

پیام میدم  اما جوابی نمیشنوم......

دلم بیشتر میگیره  و بیشتر احساس تنهایی میکنم

نگاه میکنم به پنجره اتاقم و قطره های بارون رومیبینم که

دونه دونه روش میشینه میرم  کنار پنجره میشینم

و باریدن بارون رو نگاه میکنم...

صدای باریدنش چقدر قشنگ ودلنشینه ......

 

  

 

وقتی سرم رو میزارم پشت شیشه پنجره،

از گرمی  صدای نفسهام  روی شیشه بخار میگیره

اسم قشنگت رو روی بخار شیشه مینویسم اما

اما زودی پاکش میکنم تا کسی نبینه......

میترسم اما از کی و از چی؟ نمیدونم

مگه اسم تو رو نوشتن روی بخار شیشه گناهه

دوست داشتم هیچ وقت هیچ وقت پاکش نمیکردم

در پنجره اتاقم رو باز میکنم،سردی تمام وجودم رو میگیره

دوست داشتم  به جای نوشتن روی شیشه اسمت رو روی تمام

قطره های بارون بنویسم دوست داشتم اسمت رو داد بزنم

دوست داشتم زیر بارون فریاد بزنم تا صدام به گوش بارون برسه

تا بدونه که پشت این پنجره هایی که اون بهش میباره

یه مسافر عاشقی هست که دوست داره با تمام وجودش

از ته دلش اسم عشقش رو تو دل بارون فریاد کنه

و بهش بگه دلم هوای یارم رو کرده...............

 

 

قلبها از سوز سرما میشکند

سردی روی گونه های پنجره مینشیند

و من تنهای تنها در این اتاق تاریک

به فکر پرسه زدنهای گاه و بی گاه خیال تو ام

هر چند عاشق باریدن قدمهای بارانم

اما راز بخار شیشه ها را نمیدانم

راز نوشتن اسم تو و محو شدنش روی شیشه پنجره ها..

نمیدانم نمیدانم در این اتاق تاریک از خیال تو چه میخواهم...؟

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت2:0توسط یه مسافر | |