تبليغاتX
مسافر دشت شقایق

مسافر دشت شقایق

 

بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه...میخوام آیینه خونه با چشمات هم نشین باشه

 

سهراب گفت.........

قایقی باید ساخت

پشت دریاها شهریست

اما من می گویم پشت سیاهی چشمانت شهریست........

 

شهری که من با خیالش زندگی می کنم

با عطر شکوفه هایش عاشقی می کنم

شهری که محبت در هوایش پر می شود

دلم برای پیدا کردنت بازگم می شود

شهری که پنجره هایش رو به شکوفه ها باز می شود

ببین گل رازقی با دیدنت چه ناز می شود

وقتی دلم هوای داشتن تو را می کند

وقتی واژه های ترانه هایش را گم می کند

سری به عکس روی دیوارت می زند

دست روی سیاهی چشمانت می زند

واژه های گم شده ام را گوشه چشمهایت می بینم

همان واژه هایی که جای خالیش را در ترانه هایم می بینم

باید یک به یک واژه ها را از چشمانت دزدید

باید به چشمانت نگاهی کرد و خندید

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب

می خواهم مسافر شهر چشمهایت شوم

می خواهم همدم اشک و لبخندهایت شوم

تو ای ناجی ترانه های من

تو ای نیاز همیشگی دل تنهای من

تو ای طلوع شعر و ترانه های من

و تو ای تنها دلیل نفس های من

می خواهم در شهر چشمانت زندانی باشم

می خواهم گوشه ای از آن سیاهی باشم

نمی خواهم مثل یک جاده دو راهی باشم

نمی خواهم لحظه ای فکر آزادی باشم

وقتی پلکهایت را روی هم می گذاری

مرا در شهر چشمهایت تنها می گذاری

پلکهایت را آرام آرام روی هم بگذار

مرا از دنیای بیرون دورتر و دورتر بگذار

می خواهم بگویم

سیاهی چشمانت روشن ترین امید زندگی من است

نگاه امروزت. آغاز ترانه های فردای من است

برای رسیدن به شهر چشمهایت قایقی خواهم ساخت

می دانم که با نگاه مهربانت چیزی را نخواهم باخت

قایقی خواهم ساخت..........

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت2:8توسط یه مسافر | |

 

 

کسی رو که دوستش داری هر چند وقت یک بار

بهش یادآوری کن تا فراموش نکنه

 قلبی براش می تپه...............

 

شکسپیر

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت1:18توسط یه مسافر | |

 

 

 

در این تنهایی هایم شکستم

ولی هنوز به پای تو نشستم

می خواهند همه چیز را برایم تمام کنند

می خواهند عشق را برایم حرام کنند

چه می گویی پدر جان؟؟

از حرف و دروغ این وآن

چرا دم از صنحت پیامبر میزنی

چرا قصه لیلی و مجنون را بر هم میزنی

چرا وصلت با غریبه را چاره این دردهایم میدانی

تویی که حتی زره ای از درد هایم را نمیدانی

کمی خاطراتت را بیدار کن

مرا درگذشته هایت پیدا کن

پسر کوچکی که نگاهش به دستان تو بود

خوشبختی اش تمام آرزوی تو بود

صدای گریه اش امید فردای تو بود

صدای خنده اش مرحم زخم های تو بود

بس است پدر جان

زیاد ورق نرن این خاطرات کهنه را

ببین روزگار چگونه ورق خواهد زد آینده را

افسوس از این گذشت زمان

افسوس از آن همه محبت که میکنی از من نهان

کاش میدیدی چگونه اشک بر گونه هایم بوسه میزد

چگونه عشق در دل کوچکم جوانه میزد

کاش میدیدی

چگونه تنهای تنها رویاهایم را رنگ میزنم

چگونه آرام آرام عشقم را صدا میزنم

شاید فکر میکنی هنوز بچه ام

یا در رویاهایم نشسته ام

پسری که آرزوی خوشبختی اش را داشتی

پسری که لبخند را با محبتت بر لبانش میکاشتی

هستی ولی نیستی که ببینی

آرزوهایت خراب کرد آرزوهایش را

سکوت کرد ونشنیدی صدای گریه هایش را

این نیست رسم و راهش

چون غربیی با درد و آهش

در این بی کسی هایم کسی را پیدا کرده ام

ساده. ساده ..با چشم دلم نگاهش کرده ام

شاید میترسی ببازم این زندگی را

اگر باختنی هست واگر بردنی هست

همه سهم زندگی من است.........

نمیدانم....چه می خواهی

از منو عروس آینده ات

از نشان و نسل سازنده ات

آری پدر جان پسرکوچکت چیزی نمی داند

تو میدانی

اما یک چیز را نمیدانی..............

 

عشقی که در دل پسر کوچکت

 

که به بزرگی دوست داشتن توست به من

 

نمیدانی .........

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت8:15توسط یه مسافر | |

 

   

 

اون روزی که میخواستم اینجا برات بنویسم با خودم گفتم

اینجا بنویسم که چی بشه...ولی با خودم گفتم فک کن اینجا دفترخاطراتته

هر چی تو دفترت مینویسی اینجا هم بنویس...وقتی که شروع به

نوشتن کردم و یکی یکی دوستای خوبی پیدا کردم آروم آروم بهشون

وابسته شدم دیدم اینجا خیلی بزرگتر از یه دفتر خاطراته

العان یک سال و چند ماهی از نوشتنم میگذره ..........

اگه امروز از تو مینویسم

 مدیون خدای خودم هستم

 مدیون تو هستم

 مدیون دوستایی که اینجا دارم تنهام نمیزارن وخیلی به گردنم حق دارن

یکیشون کسی بود که تو میشناسیش کسی  که از اون دور دورا صدام رو

شنید و  اگه دستم رو نمی گرفت و کمکم نمی کرد

شاید العان اینجا در حال نوشتن نبودم ..یه کسی که تا عمر دارم دعاش میکنم

و بهم ثابت کرد که هنوزم کسایی هستن که بدون هیچ چشم داشتی و بدون

اینکه انتظاری ازت داشته باشن دستت رو میگیرن و کمکت میکنن و

این کار رو فقط برای خودت انجام میدن .........

اون نفر خودش یه دنیا غم و غصه داره ولی باز منو تنها نزاشت ...

کسی که العان حال و هواش خوب نیست و دل منم گرفته

نمیدونم چیکار میتونم براش بکنم نمیدونم فقط کوچیکترین کارم اینه که

از خدا بخوام که اون کسی که منو کمک کرد تو کمکش کن تو ای خدا جون تو

یه کس دیگه ای هم هست که خیلی بهم امید میده و خیلی کمکم کرده که

بتونم هنوز امید داشته باشم ...که اگه بخوام میشه ...

فقط منو تحدید کرده که اگه زنداداشش رو نبینه گوشمو میکشه

یه کس دیگه ای هم هست که واقعا منو داداش خودش میدونه و صادقانه

دوستم داره اما من توی دوستیه خواهر برادریش کوتاهی کردم

العانم خیلی ازم دلخوره .....نمیدونم چطور ازش معضرت بخوام

خیلیهای دیگه اینجا هستن که کمکم کردن والعانم حبری ازشون ندارم

 کمکم کردن که هنوز امید داشته باشم و از تو بنویسم از تو 

امیداورم این خواهر برادرایی که اینجا دارم هیچ وقت از دست ندم

 و امیدوارم لیاقت دوستیشون رو داشته باشم.......

با تک تک شما ها هستم شماهایی که میاین به من سر میزنین

دوستون دارم و نوکرتونم هستم

امیدوارم قدر همتونو بدونم

...........

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت22:50توسط یه مسافر | |

 

 

 

                      خانم معلم روزت مبارک

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت1:10توسط یه مسافر | |

 

امروز مثل دیروز بی تو گذشت

ولی فردا هم مثل امروز بی تو می گذره؟؟

 

 

 

همیشه چشم امیدم به فرداست

فردایی که شاید مثل امروز بدون تو بگذره

ولی.........

همش فکر می کنم پشت این فرداهایی که میاد و میره

یه فردای دیگه ای هم هست که بدون تو نمی گذره

فردایی که شاید زیاد دور نباشه

به نظر تو اون فردا یه روزی میاد؟؟؟

پشت این فردا ها یه فردای دیگه ای هست

پشت این همه بی کسی ها یه کسی هست

نگو کسی نیست...

 

.......به خدا قسم یه خدایی هست..................

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت0:59توسط یه مسافر | |