|
رازقی پرپر شد باغ در چله نشست تو به خاک افتادی کمر عشق شکست ما نشستیم و تماشا کردیم... دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی وقتی که قلب ها و گلها شکسته و پرپر شدن وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدن منو تو از گل کاغذی باغچه داشتیم توی خاک با خشتای مقوایی خونه می ساختیم روی آب وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون می شدیم وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون می شدیم از ما که بال کفترا خون پریدن می چکید صدای بیداری عشق رو خواب شب خط می کشید از پشت دیوارای شهر انگار صدای پا میاد آواز خون دربدر انگار یه هم صدا می خواد ابر سیاه رفتنیه خورشید دوباره در میاد دوباره باغچه گل میده از عاشقا خبر میاد دلم می خواد گریه کنم
اگر روزی بر سر مزارم آمدی یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری کمی از خودت بگو کمی از عشق تازه ات بگو بگو که بیشتر از من دوستت دارد بگو که دشت شقایق. مسافر دیگری هم دارد نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند حال لحظه ای به خود نگاه کن مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت التماس و جان کندنم را ندیدی ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی برای پرواز آرزوهای مردم در قفسم انداختی بی آب و گندم یک عمر در قفس تنگت زندان بودم مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی آسمان من همینجاست کنار چشمانت اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم تو که با قصه این مردمان خوابیده ای چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای تو که برای این مردمان دل می سوزانی چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند افسوس که نمیدانی چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم ارزان پیدایت نکردم و به دو دنیا نفروشم کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی با عشق من عهد و پیمانی تازه می بستی ولی افسوس من زیر خاکم با هزار آرزوی رفته بر بادم ولی هنوز هم میگویم دوستت دارم ای عزیز جانم
رفتی و پنداشتی رفته ام دل به غریبه بستی و پنداشتی دل به غریبه بسته ام غرورت. چشمهایت را به رویم بسته اند گمان کردی دیگر از نگاهت خسته ام ولی افسوس نمیدانستی من هنوز در انتظار دیدن چشمهایت پشت این تلسم پلکهایت نشسته ام
نگاه چشمهای غریبم به پنجره منتظر رسیدنت از جاده های خاطره شبها پشت پنجره اتاقم می شینم عکس تو رو از پشت شیشه ها می بینم باد می بره غبار روی شیشه ها رو تازه میکنه یاد اون لحظه ها رو چشام رو میبندم و در پنجره رو وا میکنم دست نوازش باد رو رو صورتم حس میکنم دستمو رو به آسمون میگیرم میرم اون بالا کنار ماه میشینم تو رو تو آسمونا نمی بینم سراغتو از ستاره ها میگیرم دفترم رو باز میکنم قلمم رو صدا میکنم دفترم رو صدای باد ورق میزنه برگهای پاییزی رو دفترم بوسه میزنه سرنوشت من قصه این برگه قصه عشقی پر از درده یه روزی سبز سبز بودیم تن شاخه زندگی فصل عشق اومد و نوبت زرد شدن ما شد یه روز دیگه هم تو دست فراموش شده بادیم و روز دیگه یه مشت از این خاکیم چه ساده!!!!
صدای گریه هایت را شنیدم دل پریشان به دم خانه ات رسیدم درخانه ات را گشودم غم تو را دیدم در وجودم با تو یک صدا شدم با گریه هایت با غم و اندوه و غصه هایت من شمع تو خواهم شد با غمت خواهم سوخت گر قابل بدانی به پای عشقت خواهم سوخت گر باد شب هنگام خواهد مرا خاموش کند میدانم کاری خواهی کرد که کرده خود را فراموش کند دل تاریک شب را خواهم شکافت تا آخرین نفس برای عشقت خواهم گداخت با نور کوچک خود خانه ات را روشن خواهم کرد شعر عشقت را بخوان که با تو عشق را آغاز خواهم کرد با تو هم صدا شدم خواندم از نو شعر عشق و پرواز و رهایی تو بار غم و غصه هایت را همینجا بگذار با من همسفر شو خنده بر لب بگذار تو را با نگاه پر از اشکت جدایی خواهم داد تو را از این قفس تنگت رهایی خواهم داد بیا ای عشق من پروانه ام شو هم دم این شمع جان داده ام شو برای پروانه ام تا صبح می سوزم برای عشقم حتی مرگ را می بوسم
در جاده عشق پای در جای پای تو خواهم نهاد عهدی را که با دل خود بسته ام... راهی را که به خاطرعشق تو رفته ام راهی را که رفته ام راه برگشت نیست.... راهی که نرفته ام حال رفتن نیست کاش جاده ما به دوراهی نمی افتاد.... سرنوشت عشق من و تو به جدایی نمی افتاد با بوی عطر تو باید پیداکرد.... از این بی راهه ها راه رفته تو را طی کرد اگر روزی تو را از راه دور ببینم.... امید خواهم داشت روزی تو را در کنار خود ببینم ترسم این است که نیابم ردپایی زتو.... من بمانم واین جاده و عشق بی سرانجام تو راه رفته تو با راه رفته من یک دنیاست.... اما مقصد من و تو اول عشقی بی انتهاست تو به غروب زیبا خواهی رسید.... من به شب تاریک بی انتها درشب با نور فانوس تو راه را خواهم یافت.... با عشق تو آشیانه ای انتهای این جاده خواهم ساخت در تاریکی شب در میان جاده.... هم دم من ، روشن گر راه شد ستاره به ستاره ام گفتم آیا از تو دارد نشانه.... گفت به اوخواهی رسید ای عاشق دیوانه خدایا ، بوی توآمد به مشامم.... روی ماه تو آمد به نگاهم هم دمت شدم نشستی در کنارم.... با تو رسیدم به آرزوهای محالم در کنار تو به فکر رسیدن به آشیانه ام.... با تو منتظرپر گشودن در آسمان بی کرانه ام تا آخرین نفس با عشق تو خواهم رفت.... هیچ وقت جاده عشق تو از یادم نخواهد رفت هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد .......هیچ وقت
باز مثل همه شب ها تنها و غمگین بودم باز برای دیدنت آواره ترین بودم سوالی مانده بر لبهای بسته ام راستش را بگو ...تو را به این اشکهای خسته ام تو شبهات که میری تو آسمون تنهایی هات میشینی کنار ستاره هات بینم یاد ما هم به فکرت میاد؟؟؟ تو آسمون پر ستاره ما هستیم بی ستاره سرنوشت ما همینه که باشیم دربدر و آواره گر چه خودم ندارم تو اسمون ستاره اما بهانه ای دارم تا نگاش کنم دوباره که شاید عزیزم داره میگرده دنبال یه ستاره اما دنبال کدوم ستاره ؟؟؟ یادت میاد یه شب نگاه میکردی به آسمون پر ستاره یه شهاب کوچیکی اومد که نورش بود اندازه صد تا ستاره حتی مهتاب رو کرده بود آواره ولی فقط لحظه ای اومد و رفت یادت میاد وقتی دیدیش یه آرزویی کردی بعد بهش گفتی تو آسمون من کی برمیگردی!!! من توی آسمون دلت مثل اون شهابی بودم که یه لحظه آسمون تنهایی هات رو روشن کردو رفت شایدم با خاموش شدنش تو آسمون دلت مرد برای همیشه نمیدونم هنوز منتظر هستی که اون شهابه برگرده یا نه هر وقت بخوای بر میگردم ....... چون میدونم تو دلت آرزویی داری برای تک تک آرزوهات می میرم و زنده میشم برای همیشه هر وقت که شبها دم پنحره اتاقم می شینم و آسمون رو نگاه میکنم با خودم میگم شاید العان تو هم داری نگاه میکنی به آسمون و دنبال ستاره ات میگردی شاید تنها بهانه نگاه کردن من به آسمون اینه که شاید توهم داری نگاهش میکنی اما تو آسمون تنهایی هات دنبال کدوم ستاره میگردی!!! نمیدونم !!!
سلام سلامی به گرمی آفتاب به مهربانی مهتاب به روشنی آب و سلامی به دل خودم به دل غریب و بی کسم سلامی به پاکی دامن تو به التماس بودن تو به بی صبری دیدن تو وقسم به فریاد فرو رفته در سکوت به باد رفته قسم به این دل نا امید گشته در این تن به خاک گشته قسم به پروردگاری که روحش را در من دمیده عشق تو رو روی قلبم کشیده شاید دل به دیگری ببندی شاید دل به عشق من نبندی ولی برای من همین کافیست که لحظه لحظه عاشقت باشم لحظه لحظه.... و ای کاش می شنیدی سکوتم را و می فهمیدی عشق پاکم را و ای کاش فراموشم نمی کردی و مرا در غمهایم رها نمی کردی ولی افسوس ولی افسوس این قلم سرنوشت از همان خط اول برای عاشقان بد خط می نوشت
آن روز که دل به نگاه تو بستم نمیدانم شاید غرورم را شکستم چه ساده بود نگاهت و چه تازه بود هوایت افسوس دیگر نگاهم به آسمان نیست تا سوسوی ستارهُ چشمانت را تماشا کنم ستاره من در آسمان تنهاییش مرد دریغ زره ای از نور مهتابی ات در کویر خشک باورم سرابی بیش نبودم ولی در خیال تو کمتر از دریا نبودم من آن عابر آشفته حالی بودم که جادهُ بی کسی هایم را گم کرده بودم اما در چشمانت واژهُ انتظار را پیدا کرده بودم انتظار یک رهگذر.....انتظار یک همسفر ولی من آن رهنمای تو نیستم من خود نمیدانم کجا هستم و کیستم جاده من جادهُ بی کسی بود مقصدش پر از یأس و خالی از هر باوری بود اما چه ساده باورم کردی دستم را گرفتی و مرا باخود، همسفر کردی ولی افسوس از پاهای خسته ام افسوس از آن عشق دست نیافته ام
زیبا تر از عشق دروغین من ای گل زندگی ام منتظر پروانه شدنم نباش من در پیله های بی کسی ام مرده ام شکوفه ات را نمایان کن ای غنچهُ باغ زندگی ام مرا از یاد ببر با آن همه رسوایی ام عطر عشق را بسپار به دست نوازشگر باد تا شاید برسد به مشام کرم خوابیده ای تا به شوق دیدن عطرت بشکند این تلسم پیله های پروانه کش را تا بالهای نازکش را باز کند تا باور کند عشق را تا به پایان برساند این راه ناتمام را و بردارد رنگ ننگ فاصله ها را و نگه دارد چرخش بیهودهُ عقربه های عشق ، به دور ثانیه های جدایی را و خط خطی کند سرمشق روزگار ماتم زده را تا از نو بنویسد عشق..............را تا حتی آن پیر بی سواد هم بخواند عشق را بخواند و بنویسد روی تختهُ سیاه روزگار از دست رفته اش و بیاموزد به عزیز به خاک رفته اش آری گل من ...منتظر پروانه ای دیگر باش من در پیله های بی کسی ام جان داده ام دیگر امیدی به من نیست پس لحظه ای دریغ نکن ای مسافر بگو خدانگهدار بگو وبرو.........................
باز دلم میخواهد گریه کند باز می خواهد این زخم کهنه را تازه کند گریه می کنم از بخت سیاهم ناله می کنم از سنگینی .بار غم هایم گریه می کنم تا دلم پاک شود از غم دوری تو آزاد شود نمی توانم آتش عشقت را در دلم خاموش کنم با قطره اشکم عشق تو را فراموش کنم انگار خیال با تو بودن یک رویا بود در کنارت بودن فقط برایم خوابی زیبا بود کاش هرگز از این خواب بیدار نمی شدم کاش اینگونه با پایت گرفتار نمی شدم حال بی نور ماهت چه کنم ؟ جز روشن کردن شمع نیمه جانم چه کنم بی بوی تو دیگر زندگی معنایی ندارد چشمان پر از اشکم دیگر سویی ندارد تو را در گریه هایم می بینم همچو این شمع در این تاریکی می میرم صدایت میزنم همراه گریه هایم کجایی عزیزم ....ای یار مهربانم ..........
یادمه پارسال همین موقع نوشته بودم به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را امسالم چیزی قشنگ تر از این برای تبریک عید پیدا نکردم سفرت بخیر اما ...تو و دوستی خدارا چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را .......... برسان سلام ما را عید همتون مبارک ...........
|
About![]()
وقتی که خانه نیستم Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
داداش رضا |