تبليغاتX
مسافر دشت شقایق

مسافر دشت شقایق

 

 

وقتی قلمت روتو دستت میگیری وقتی لای دفتر خاطراتت رو باز میکنی

وقتی صفحه های قبلی دفترت رو میبینی که چقدر زود پر شدن وسیاه شدن

شاید از خودت این سوال رو بکنی که برای چی این همه ورق رو سیاه کردم

برای چی برای کی ؟

وقتی میدونم هیچ وقت این نوشته هام رو نمی بینی و حتی بهشون اهمیت نمیدی

وقتی لحظه ای بهم فکر کردی و گفتی نه

با خودم گفتم چقدر زود جواب چهار سال انتظارم رو تو یه لحظه دادی

هیچ عشقی بدون حادثه نبوده و نیست

من برای رسیدن به تو یه راه بیشتر نداشتم اونم مشکل ترین راه

ولی تو برای گذشتن از من راحت ترین راه رو انتخاب کردی

از من که گذشتی ولی اگه توی زندگیت یه عشق دیگه ای بیاد

اونوقت جلوش می ایستی و با مشکلاتش میجنگی و یا دوباره دورش میزنی

نمیدونم .......

امشب بعد مدتی اومدم دوباره از تو بنویسم چون خیلی هواتو کرده بودم

ولی فقط به یک بنام خدا و چند قطره اشک بسنده کردم و لای دفترم رو بستم

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت23:29توسط یه مسافر | |

 

سلام...

امشب تو خلوت خودمون گفتیم یه فالی برای خودمون بگیریم

با خودم گفتم هر چی اومد اینجا می نویسم و نوشتم

حافظ فال ما رو اینجوری گرفت

 

             

 

                             خداحافظ

زچشم بد رخ خوب ترا خداحافظ                که کرد جمله نکوئی بجای ما حافظ

بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفا        که با تو نیست مراجنگ و ماجرا حافظ

به زلف و خال بتان دل ببند دیگر بار            اگر بجستی از این بند و این بلا حافظ

اگر چه خون دلت خورد لعل بستان              بکام دل زلبم بوسه خونبها حافظ

بیا بخوان غزلی تازه تر از آب حیات           که شعر توست فرح بخش و جانفرما حافظ

سحر گهی چو رندان نبالی از سر درد           بکار من کنی آن دم یکی دعا حافظ

تو از کجا و امید وصال او از کجا                بدانش نرسد دست هر گدا حافظ

                             چو ذوق یافت دل من به ذکر آن محبوب

                             مراست تحفه جان بخش غمزاد حافظ

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت1:49توسط یه مسافر | |

 

 

         

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت18:57توسط یه مسافر | |

 

 

         

 

 وقتی که عاشقت شدم هم زمین هم ستاره با من بد شدن

انگاری دنیا یه جور دیگه ای می چرخید یه جوری که هرگز دست من به دستت نرسه

دنیا خوب چرخید ...روزگار خوب گذشت و

سرنوشتم چه خوب صفحه آخر قصه ما رو نوشت

انگاری هیچ کس نمی خواد و دوست نداره که من بهت برسم ...

شاید خدا هم میدونه من نمی تونم خوشبختت کنم

و لیاقتت رو ندارم که اونم برای منچنین چیزی رو خواسته ......

..گله ای نیست نه از تو نه از روزگار نه از خدای خودم

 من که بهت نرسیدم ولی آرزو دارم که خوشبخت بشی

و یه زندگی پر از عشق داشته باشی و کسی که زندگی خودت رو باهاش

 قسمت میکنی واقعا ارزشت رو داشته باشه

میدونم برام سخته روزی رو که دستت رو تو دست یکی دیگه ببینم

ولی خیلی خوشحال تر می شم که ببینم به آرزوهات رسیدی ..........

امیدوارم  درست رو خوب بخونی و به شغل مقدست برسی

خانم معلم خوبی بشی و به شاگردات کیلویی نمره بدی .

.تا شاگردات عکس کاریکاتورت رورو تخته کلاس نکشن ................

امیدوارم خوشبخت بشی .....

  این دومین باری بود که اینجا رو پاک کردم .....

ولی دیگه این کار رو نمیکنم

چون اینجا برای من پر از خاطره بود پر از خاطره.............

اولین شعری که برات گفتم رو توی آخرین دیدارم برات می نویسم .....

امیدوارم از دست من ناراحت نباشی ...

.من اگه اصرار نمیکنم به خاطر اینه که نمی خوام ناراحتت کنم

وگرنه از دل من رفتنی نیستی

 

.برای همیشه خداحافظ

 

    مسافر دشت شقایق

             

 

یاد عشق تو در دلم خو اهد ماند...

در جاده عشق پای در جای پای تو خواهم نهاد

عهدی را که با دل خود بسته ام...

راهی را که به خاطرعشق تو رفته ام

راهی را که رفته ام راه برگشت نیست....

راهی که نرفته ام حال رفتن نیست

کاش جاده ما به دوراهی نمی افتاد....

سرنوشت عشق من و تو به جدایی نمی افتاد

با بوی عطر تو باید پیداکرد....

از این بی راهه ها راه رفته تو را طی کرد

اگر روزی تو را از راه دور ببینم....

امید خواهم داشت روزی تو را در کنار خود ببینم

ترسم این است که نیابم ردپایی زتو....

من بمانم واین جاده و عشق بی سرانجام تو

راه رفته تو با راه رفته من یک دنیاست....

اما مقصد من و تو اول عشقی بی انتهاست

تو به غروب زیبا خواهی رسید....

من به شب تاریک بی انتها

درشب با نور فانوس تو راه را خواهم یافت....

با عشق تو آشیانه ای انتهای این جاده خواهم ساخت

در تاریکی شب در میان جاده....

هم دم من ، روشن گر راه شد ستاره

به ستاره ام گفتم آیا از تو دارد نشانه....

گفت به اوخواهی رسید ای عاشق دیوانه

خدایا ، بوی توآمد به مشامم....

روی ماه تو آمد به نگاهم

هم دمت شدم نشستی در کنارم....

با تو رسیدم به آرزوهای محالم

در کنار تو به فکر رسیدن به آشیانه ام....

با تو منتظرپر گشودن در آسمان بی کرانه ام

تا آخرین نفس با عشق تو خواهم رفت....

هیچ وقت جاده عشق تو از یادم نخواهد رفت

 

هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد .......هیچ وقت 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت15:29توسط یه مسافر | |